شب سردی است و من افسرده ، راه دوری است و پایی خسته سهراب سپهری
تیرگی هست و چراغی مرده ، می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشـت ، غمـی افـزود مـرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من ، قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی کـه بگـوید با من ، اندکی صبـر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بـر آرم از دل ، وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که بـه دل انگیزم ، قـطـره ای کــو کـه بـه دریـا ریـزم
صخره ای کو کـه بدان آویزم ، مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل ، غم من لیک غمی غمناک است
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 13:2 توسط مجنـــون
|